تبليغاتX
کوچولوی من سلام
   
کوچولوی من سلام
چیزهایی درباره کودکان و مادران
 
 
آرشيو مطالب

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

تیر 1386

خرداد 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

بهمن 1385

دی 1385

آذر 1385

آبان 1385

تیر 1385

خرداد 1385

اردیبهشت 1385

فروردین 1385

اسفند 1384

بهمن 1384

دی 1384

____________________
مطالب اخير

تاریک

خونه

نفس من

کار جدید

مسلم عمو

مانی عزیزم

كلفت

قلم

____________________
پیوندهای روزانه

قیصر امین پور از اخوان و نیما و از شاملو می گوید

در ویلاگ ابزور بخوانید : چرا دروغ می گوییم؟

زندگینامه قیصر امین پور

____________________
پیوند ها

محمد باقر نباتی مقدم

الناز سرخانلو

ساسان قجر

آیدین فرنگی

عیسی عظیمی

آیدین مسنن

رضا یاوری

محمد معینی

ایسنای ایران

ندا دهقانی

کانون زنان

جمیله کدیور

مسیح دلداده

قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

دوشنبه هجدهم آبان 1388

تاریک

چقدر تاریک است راههای نرفته ام . چقدر فردا در نظرم گنگ و مبهم شده است .و تصمیم گیری برای فردای نیامده آزارم میدهد. چشمهایم را که میبندم سوزی عجیب وجودم را می گیرد . دلم برای خنده هایش تنگ شده است . نمیدانم خدا را با چه زبانی بخوانم . چه سخت است یاد گرفتن زبان بی زبانی . تن نحیفش گوشه تخت آزارم میدهد . دیگر طاقت شنیدن گر یه هایش را ندارم . صبرم تالانیده . دستهای سرد و بیمارش بی دین وایمانم میکند و نفرین میکنم زمین و زمان و زمانه را . دعایم و دعایش کنید .

 
 

دوشنبه یازدهم آبان 1388

خونه

 

خونه آخرین امیده واسه دل خستگی هام

 
 

شنبه بیست و پنجم مهر 1388

نفس من

چقدر سخت است دوری از کسی که همه زندگیت برای او باشد . کسی که نفسهایش برایت امکان زندگی میدهد . کسی که آنقدر خوب است که دل دریاییش از همه آدم بدها پر است و تنها میگوید میترا قرار نیست که همه آنطوری که ما میخواهیم باشندو به لبخندی پاسخ میدهد همه بدیها را . هیچگاه از او ننوشته ام .واین عاجز بودنم را از خوبی هایش میرساند و لاغیر ولی امروز دلم برایش تنگ شده آنقدر تنگ که میخواهم بزنم زیر گریه .

 
 

یکشنبه نوزدهم مهر 1388

الان مدت زیادی هست که سر به وبلاگ نزدم .مسافرت چند روزه به تهران و کارهای مدرسه حسابی وقتم را پر کرده . سر فرصت حتمن میام که یک عالمه حرف برای گفتن دارم.

 

 
 

چهارشنبه یکم مهر 1388

کار جدید

یک هفته است دارم همه زندگیمون رو رنگ میکنم. صورتی و نارنجی . همه زندگیمون ریخته به هم . کسی نبود بهم بگه که مگه بیکاری دخترررررررررررررر.

امروز مدرسه شروع شد و من بعد از یک دوره بیکاری اجباری به مدرسه رفتم . نه که درس بخونم اینبار شدم مدیر یک مدرسه دخترانه با ۷۰دختر خوشگل که همشون زرشکی پوشیدند با مقنعه سفید. مدیر قبلی مدرسه یک مدرسه بی نظم و کثیف تحویل من داد و همین باعث شد تا کلی انرژی صرف کنم برای نظم بخشیدن به بچه ها و ایضن اولیا . نمیدونم چرا اینقدر پدر و مادرها حساس شدند و پر توقع . یکی میخواست از معلم تست بگیره که میتونه درس بده یکی دیگه وایساده بود حیاط تا ببینه ناظم خوب میتونه بچه ها رو کنترل کنه و هزار اما و اگر دیگه. ومن این وسط نمیدونستم به بچه ها برسم یا به پدر و مادرها. خیلی روز سختی داشتم و حسابی خسته شدم . ولی خوبیش اینه که از عهده همه براومدم و اجازه به کسی ندادم که تو کار مدرسه دخالت کنه. و خوشحالم.

 
 

Weblog Themes By Pars Theme