تبليغاتX
کوچولوی من سلام
چیزهایی درباره کودکان و مادران
 دوست داشتنی ترین عزیز دنیا
 

 

عزیز دوست داشتنی من

|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه پنجم تیر 1387  |
 کاموا
فردا چهلم عزیزه....

آبجی گوشه ای مینشیند و برای خودش کاموا می بافد. انگار کلاف دردهاش است که باز می شود و بعد جلوی چشمهاش به هم گره میخورد.(سایه ها و شب دراز- داود غفارزادگان)

باورم نمیشه چهل روز گذشت. توی این چهل روز همه جا رو دنبالش گشتم. دوست دارم تنها باشم .نمیتونم توی جمع بشینم. از مردم فرار میکنم میدونم کار بدیه ولی به خدا دست خودم نیست.

پارسال برای روز مادر ازم موبایل خواست . براش خریدیم. ولی همیشه وقتی میخواست جایی بره یادش میرفت با خودش ببره. حاجی ذوق میکرد و هی میگفت ملیحه با موبایلت یه زنگ بزن ببینم بلدی حرف بزنی. وای عزیز چقدر دلم برات تنگ شده. من و عزیز همیشه باهم به مهمونی میرفتیم. وقتی هم که تنها میرفت حتما برام از خوردنیهای اونجا میاورد و میگفت تو بشین بخور تا من بهت بگم چه خبر بود. از چیدمان خونه شون گرفته تا میوه ها و لباس مهمونا چشماش هم با آدم حرف میزد. و همیشه آخر سر میگفت یکی لباسش خیلی خوب بود . امان از دست تو میترا پس کی میخوای پارچه هایی که برات خریدم رو بدی بدوزند. دختر هم اینقدر لباس مردونه میپوشه. ای قربونت برم عزیز میگفتم و ماچش میکردم و میگفتم به خدا دیگه میدم بدوزند. و زیر چشمی نگام میکرد و ته دلش میگفت خودتی... آره عزیز خودمم خود خودم ....

چند روز پیش اومده بود به خوابم و میگفت اون پارچه اطلسی سفید با طرحهای زربافت که از مکه آوردمو بده بدوزم.میخواست برام لباس بدوزه . آخر سرم ازم سراغ عکسش رو گرفت .میگفت همون عکس که بالای لبم خال هست. دست مهران درد نکنه برامون بزرگش کرده و زدم گوشه اتاق.

میشینم و هی باهاش حرف میزنم. درست مثل اونوقتها . ولی ایندفعه من حرف میزنم و اون فقط نگام میکنه......

تازگیها رفتم تو نخ کتابهای داود دایی . دارم دنبال رد پایی از عزیز تو نوشته هاش میگردم. و بیشتر از هزار بار این دو خط رو خوندم . انگار با تکرار این دو خط عزیز جلوی چشمم نشسته و ...

آبجی گوشه ای مینشیند و برای خودش کاموا می بافد. انگار کلاف دردهاش است که باز می شود و بعد جلوی چشمهاش به هم گره میخورد.(سایه ها و شب دراز- داود غفارزادگان)

 

|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387  |
 جای خالی
جای خالی ،تخت خالی ،خونه خالی ،شهر خالی .

روسری بنفش رو انداختم روی روسری سیاهی که مثل همیشه دینگه بسته بود. لباس نوی سفید با گلهای آبی و بنفش پوشیده بود.تازه از حموم در اومده بود.لپاش گل انداخته بود.آینه خواست .قبل از قشنگیهاش چشمش به زخم زیر چانه اش دوخته شد و هر دو لحظه ای آرام ماندیم. سکوت تلخ بین ما با صدای قدمهای محمد شکست . غم تنهایی و غربت در نگاه هر سه مان موج میزد و هر سه نگاهمان را از هم می دزدیدیم. 

هفت سین به راه بود و تنگ ماهیمان دو ماهی قرمز زیبا داشت . شیرینی و آجیل وگل. شمع و من و محمد و عزیز. دیگر بخورو ساکشن و تخت بیمارستان به چشم هیچکداممان نمی آمد و یادمان رفته بود که بیمارستانیم.

میخواستیم سالها عمر کنیم .

یادم افتاد که باید از آتش بپریم .زردی عزیز باید با قرمزی آتش عوض میشد.باید از روی آتش میپرید که این رسم هر سالش بود . شمع را گوشه اتاق گذاشتم و گفتم بپر. خندید و مثل همیشه دستهایش را برد بالا و آورد پایین که امان از دست شما دو نفر و ... پرید.

|+| نوشته شده توسط در جمعه دهم خرداد 1387  |
 مرگابی

[ این داستان برای اولین بار در وبلاگ  آیدین فرنگی  منتشر شده است.]

 

مرگابی

 

تی شرت فيروزه ای را  كه عيد خريده بودم پوشيده بودم و نشسته بودم پيش آن سه نفری كه بايد می مرديم. از خستگی خسته ها خسته شده بوديم. نمی خواستيم بميريم، اما بايد می مرديم. آن كه بيش از همه نمی خواست بميرد چشمهايش عسلی بود و شهد نگاهش روی آبی پيراهنم می چكيد. ساكت بود و انگشت روی «تراكستومی» زير حفره ی گلويش نمی برد تا حرف بزند.

همانطور نشسته روی مبل نشسته بود و دستهايش چليپا روی سينه بود. دهانش بسته بود و به  زبان چشم می گفت چه رنگ معركه ای... نگاهش تكرو و لجوج بود و به جسمش كه در چنبره ی سرطان بود تره هم خرد نمی كرد. نگاهش به درون را بسته بود و رو به لاجورد روشن پيراهن  می خنديد و به غمزه می گفت چه رنگی... ما، آن سه نفری كه بايد می مرديم و همه ی آن خسته گان ديگر، سر به تو روی مبل ها نشسته بوديم و هر كسی مجله ای كتابی چيزی دستش بود تا انعكاس كبود مرگابی پيراهن، از عسل چشم هايی كه بيش از همه نمی خواست بميرد، در چشمش نيفتد.

 

۶/۳/۸۷ - تهران - داوود غفارزادگان

|+| نوشته شده توسط در سه شنبه هفتم خرداد 1387  |
 
این اعتراف سختیه

            به آخر خط رسیدم...

 

|+| نوشته شده توسط در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387  |
 
 
بالا