فردا چهلم عزیزه....
آبجی گوشه ای مینشیند و برای خودش کاموا می بافد. انگار کلاف دردهاش است که باز می شود و بعد جلوی چشمهاش به هم گره میخورد.(سایه ها و شب دراز- داود غفارزادگان)
باورم نمیشه چهل روز گذشت. توی این چهل روز همه جا رو دنبالش گشتم. دوست دارم تنها باشم .نمیتونم توی جمع بشینم. از مردم فرار میکنم میدونم کار بدیه ولی به خدا دست خودم نیست.
پارسال برای روز مادر ازم موبایل خواست . براش خریدیم. ولی همیشه وقتی میخواست جایی بره یادش میرفت با خودش ببره. حاجی ذوق میکرد و هی میگفت ملیحه با موبایلت یه زنگ بزن ببینم بلدی حرف بزنی. وای عزیز چقدر دلم برات تنگ شده. من و عزیز همیشه باهم به مهمونی میرفتیم. وقتی هم که تنها میرفت حتما برام از خوردنیهای اونجا میاورد و میگفت تو بشین بخور تا من بهت بگم چه خبر بود. از چیدمان خونه شون گرفته تا میوه ها و لباس مهمونا چشماش هم با آدم حرف میزد. و همیشه آخر سر میگفت یکی لباسش خیلی خوب بود . امان از دست تو میترا پس کی میخوای پارچه هایی که برات خریدم رو بدی بدوزند. دختر هم اینقدر لباس مردونه میپوشه. ای قربونت برم عزیز میگفتم و ماچش میکردم و میگفتم به خدا دیگه میدم بدوزند. و زیر چشمی نگام میکرد و ته دلش میگفت خودتی... آره عزیز خودمم خود خودم ....
چند روز پیش اومده بود به خوابم و میگفت اون پارچه اطلسی سفید با طرحهای زربافت که از مکه آوردمو بده بدوزم.میخواست برام لباس بدوزه . آخر سرم ازم سراغ عکسش رو گرفت .میگفت همون عکس که بالای لبم خال هست. دست مهران درد نکنه برامون بزرگش کرده و زدم گوشه اتاق.
میشینم و هی باهاش حرف میزنم. درست مثل اونوقتها . ولی ایندفعه من حرف میزنم و اون فقط نگام میکنه......
تازگیها رفتم تو نخ کتابهای داود دایی . دارم دنبال رد پایی از عزیز تو نوشته هاش میگردم. و بیشتر از هزار بار این دو خط رو خوندم . انگار با تکرار این دو خط عزیز جلوی چشمم نشسته و ...
آبجی گوشه ای مینشیند و برای خودش کاموا می بافد. انگار کلاف دردهاش است که باز می شود و بعد جلوی چشمهاش به هم گره میخورد.(سایه ها و شب دراز- داود غفارزادگان)
|
+| نوشته شده توسط
در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387
|